صبحگاه 27 دی 1334 شمسی
صدای تیر باران بیداد می کند
و بیداد را نمایان
نواب می ماند و آنها می روند!
الحق او یک تنه "جمعیت فداییان اسلام" بود.
صبحگاه 27 دی 1334 شمسی
صدای تیر باران بیداد می کند
و بیداد را نمایان
نواب می ماند و آنها می روند!
الحق او یک تنه "جمعیت فداییان اسلام" بود.
وقتی می شنوم ...
" مَا اَکثَرَ العِبَرَ وَ اَقَلَّ الاِعتِبَارَ! "
زانو هایم سست می شود ...
کمی مقابل آینه ی دل می ایستم!
خودبینی را آتش می زنم!
تا با نورش بهتر ببینم ...
که مبادا من هم ...
خدا نکند!
چشمانم را می بندم ...
و نمی بینم ...
مگر " رد طناب "
تلنگر!: من چقدر از نهج تو را خوانده ام؟
بهار آمد ...
آنهم بهار اول ...
اینکه نامش عربیست که عیب نیست...
حُسن هم هست...
کافیست با "گناه" پاییزش نکنیم...
"ربیع الاول با تاخیر مبارک"
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً
بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ...
دلم می خواهد برای تو ...
و در راه تو ...
زنده شوم ...
درخواست بزرگیست؟
چه حس عجیبی دور سرم می چرخد
هر چه از رحلت پیامبر می گذرد
و بار یتیمی سنگین تر می شود
هوای اطراف تنگ تر
خورشید کم سوتر
و بوی غریبی نزدیک تر می شود
بویی شبیه چوب سوخته ی درب
دربی که جبرییل پشتش به انتظار می ماند!
هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
اربعین اگر زینب آمد
برای آه و ناله نبود
برای گرفتن امضا
پای کارنامه اش بود
کارنامه ای مطلا
که گواه دیگری بود
برای زین اب بودنش
قرار بود ...
اولین بهار مشترک عمرمان ...
با ربیع الاول همزمان ...
در خدمتش باشیم ...
برای نصیحتی و پیوندی ...
اما انگار عجله داشت!
او امروز به معشوقش پیوست ...
و ما هنوز نه ...
پ.ن : الحق که او مجتبی تهران بود ...
پیوند : پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت آیتالله مجتبی تهرانی
کسی آن دور
از هر مجاور نزدیک تر
به هر ذره گچی کز دست می ریزد
به فکر و یاد من دلش را در می آویزد
و من نزدیک این بلوا
به دور از لحظه ای زحمت
به زحمت حال او را از میان سیم ها می پرسم