۱۳:۳۰۰۸
آذر
آمدی به کربلا
زینبت را آوردی
رقیه ات را هم
حتی اصغرت هم بود
کاش لااقل انگشترت را
در سجده به فقیری می دادی!
آمدی به کربلا
زینبت را آوردی
رقیه ات را هم
حتی اصغرت هم بود
کاش لااقل انگشترت را
در سجده به فقیری می دادی!
اگر حالا بهانه پدر می گرفت . . .
اگر حالا بی قرار بود . . .
برا آن بود که وفت شهادت پدر . . .
در خیمه ها خواب بود!
وگر نه چه از عبدا... کم داشت؟
او رقیه بود . . .
رقیه که به بابا رسید
آنکه درد کشیده زینب بود
که حالا همچون حیدر
باید امانتش را . . .
هم او که فاطمه ای سه ساله بود . . .
در تاریکی شب . . .
غسل می داد و کفن می کرد!
و با دستان خود به آغوش خاک می سپرد. . .