۱۲:۴۴۲۱
شهریور
امروز قصد کردم ...
تخته سیاهی بسازم ...
و بکوبم به جای آینه!
شاید چیز جدیدی در خودم دید ...
امروز قصد کردم ...
تخته سیاهی بسازم ...
و بکوبم به جای آینه!
شاید چیز جدیدی در خودم دید ...
هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
آمدی به کربلا
زینبت را آوردی
رقیه ات را هم
حتی اصغرت هم بود
کاش لااقل انگشترت را
در سجده به فقیری می دادی!