هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
عکس گوش !
و البته زبان . . .
و اگر نه این همه خط موازی . . .
که راهی چهارراه ها شده اند . . .
تا شاید در شلوغی خطوط . . .
یکدیگر را به آغوش بکشند . . .
حال ما!
با آنکه دو جریانیم . . .
متناوب!
با آن همه نقطه عطف . . .
نقطه تلاقی . . .
اما حرف آغوش که می شود . . .
خط فکریمان . . .
می شود " صراط مستقیم "!
جلو تر بیا . . .
با تو هستم ، خود تو!
تو که خودت را پشت بوته های گندم مخفی می کنی . . .
تو که رنگ شکوفه ها شدی . . .
لا به لای شاخه های دلم!
حرف بدی نیست که می زنیم !
حرف آغوش است و گرمای آن . . .
می ترسی؟
نترس!
که این آغوش اگر گرم است، آتشی در اوست . . .
آتشی که سرچشمه اش در نگاه توست . . .
جلوتر بیا نترس!
با تو هستم ، آری!