باران مرهم خوبیست ...
برای زخم پاها و پشت های آفتاب سوخته ...
که سلسله بند ...
پشت دروازه ای ساعت ها ...
منتظر خارجی خواندن بودند!
همه ی حرف : دلم زینبیه می خواهد ... همین!
باران مرهم خوبیست ...
برای زخم پاها و پشت های آفتاب سوخته ...
که سلسله بند ...
پشت دروازه ای ساعت ها ...
منتظر خارجی خواندن بودند!
همه ی حرف : دلم زینبیه می خواهد ... همین!
سلام هادی من . . .
امشب چه خوب هوایی دارم . . .
هوای روضه !
کشیدندت به سمتی . . .
شنیدم مجلسی رفتی . . .
بزم شراب دیدی!
خطبه خواندی . . .
می گفتیم تنها بودی . . .
کاش بودیم ما!
تا تنها نمی ماندی . . .
و امروز در زمان ما . . .
باز کشیدندت به مجلس بزم!
مست عرق ابلیس!
ابلیس نجاست خوار. . .
و هرچه لایقش هستند گفتند . . .
و ما شنیدیم . . .
در سکوت!
که خوب مست گناه و بی محلی بودیم . . .
کاش برسد زمانی که تنها نمانی . . .
خدایا ; دل دست کسی جز تو نیست ، بکش ، بندش کن
جای جای میهنم . . .
خرمشهر است !
و جای محمد خالی !
آه ای محمد آزاد . . .
ای جهان آرا . . .
حالا همه به یاد نبودنت هستند !
با از یاد بردن اهدافت . . .
با گوش هایی سنگین برای شنیدنت . . .
باز سوم خرداد است . . .
جای جای میهن را . . .
چه خوب که نیست . . .
تا ببیند محمد!