به خیمه ها هجوم آوردند
گرگ های وحشی
عمه همه را به فرار خواند
در گریز طفلی که از ترس
به پشت می نگریست
در بوته ای خار افتاد
دیدم بدنش شبیه مولا شده بود!
شنیدی ندای والفجر را
آمیخته در الرحمان
که "یا ایتها النفس ... ارجعی "
دیدی سرخی آتش را
که سمت خیمه ها می آمد!
پس آماده فرار شو ...
آمدی به کربلا
زینبت را آوردی
رقیه ات را هم
حتی اصغرت هم بود
کاش لااقل انگشترت را
در سجده به فقیری می دادی!
عمو رفت برای آب . . .
مولا به دنبالش!
اما بازگشت بی عمو
عمود خیمه علمدار را کشید
در گوش خواهرش چیزی گفت ...
و زینب مشغول جمع آوری زیورآلات شد!
ابوالفاضل که رفت!
حسین از علقمه بازگشت
عمود خیمه را کشید
نیمی از آن خودش
و نیمی برای خواهرش
تا عصای دستشان باشد!
از دور می آمدند
حسین بود خواهرش
هر دو خاک آلود و خمیده
یکی محاسن به خون شسته
و دیگری معجرش دخیل بسته بود
زانو هایشان چرا خراشیده بود نمی دانم
او علی بود
و باز دستانش بسته
و دشمن اگر از ترس زهرا
بار قبل از هدف بازماند
حالا سفیدی گلو را می دید!
پس باز لبخند علی
و "فزت و رب الکعبه"
اگر حالا بهانه پدر می گرفت . . .
اگر حالا بی قرار بود . . .
برا آن بود که وفت شهادت پدر . . .
در خیمه ها خواب بود!
وگر نه چه از عبدا... کم داشت؟
او رقیه بود . . .
رقیه که به بابا رسید
آنکه درد کشیده زینب بود
که حالا همچون حیدر
باید امانتش را . . .
هم او که فاطمه ای سه ساله بود . . .
در تاریکی شب . . .
غسل می داد و کفن می کرد!
و با دستان خود به آغوش خاک می سپرد. . .