خسته از راه های رفته
نگاه در نگاهت دوختم
تمام قصه ام را خواندی ...
و جای خالی سینه ام را پر کردی ...
با دستمال گل دار دست دوزی که بوی دُر داشت
بوی سرد شب تنها ...
سختست ببینی
او که عزت خیبر نشینان
موم بود در دستش
حالا چون پسر بچه ای
گوشه ای نشیند و سر در گریبان
گونه اش را غرق اشک کند
” پس نگو چرا مادر ...”
چه حس عجیبی دور سرم می چرخد
هر چه از رحلت پیامبر می گذرد
و بار یتیمی سنگین تر می شود
هوای اطراف تنگ تر
خورشید کم سوتر
و بوی غریبی نزدیک تر می شود
بویی شبیه چوب سوخته ی درب
دربی که جبرییل پشتش به انتظار می ماند!
هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
به خیمه ها هجوم آوردند
گرگ های وحشی
عمه همه را به فرار خواند
در گریز طفلی که از ترس
به پشت می نگریست
در بوته ای خار افتاد
دیدم بدنش شبیه مولا شده بود!
شنیدی ندای والفجر را
آمیخته در الرحمان
که "یا ایتها النفس ... ارجعی "
دیدی سرخی آتش را
که سمت خیمه ها می آمد!
پس آماده فرار شو ...
چقدر قامت حسین...
حالا که بی علی باز می گردد
آن هم کنار زینب!
"امن یجیب ..." دارد . . .