میان هیاهوی شام ...
آمد کنارش ، می شناخت ، علی بن حسین را
تکه پارچه ای برای مرهم
بر جای قل و زنجیر ها بر شانه اش گذاشت
دیدم امام به جایی خیره مانده بود
به گمانم دختران کوچک در سلسله ...
همه ربطش : بگمانم این رد طناب بر دست علی ها این خاندان ارثیست ...
باران مرهم خوبیست ...
برای زخم پاها و پشت های آفتاب سوخته ...
که سلسله بند ...
پشت دروازه ای ساعت ها ...
منتظر خارجی خواندن بودند!
همه ی حرف : دلم زینبیه می خواهد ... همین!
حسم به تو ...
شبیه نیاز کودکیست ...
نیازی شیرین به چیزی شیرین ...
من مضطر نگاهت شده ام ...
محتاج "امن یجیبم" نکن!
بی ربط : این صدمین مطلبم بود ... وقف تو شد ...
گیرم جریان اطرافم
همه شیر و عسل بود ...
وقتی نیستی اینجا
وقتی دوری
میل چشیدن هم ندارم!
چه رسد به نوشیدن ...
بارخدایا!
" به دل دارم شبانگاهان ترانه "
ترانه ای به رنگ سکوت
غرق در تنهایی
تنها به سوی تو
و تا اوج جدایی از خود
حالا رسیده ام به
" ندارد جز وصال تو بهانه "
و دلم لک زده برای بودنت!
به خیمه ها هجوم آوردند
گرگ های وحشی
عمه همه را به فرار خواند
در گریز طفلی که از ترس
به پشت می نگریست
در بوته ای خار افتاد
دیدم بدنش شبیه مولا شده بود!
شنیدی ندای والفجر را
آمیخته در الرحمان
که "یا ایتها النفس ... ارجعی "
دیدی سرخی آتش را
که سمت خیمه ها می آمد!
پس آماده فرار شو ...