دارد بهار می وزد ...
با عطر یاســــــــــــــــ!
دارد جنون می دود
در کوچه ناز ...
اما کمی بوی دود، بوی خاکــــ!
دارد دلم می لرزد
در سینه باز ...!
دارد بهار می وزد ...
با عطر یاســــــــــــــــ!
دارد جنون می دود
در کوچه ناز ...
اما کمی بوی دود، بوی خاکــــ!
دارد دلم می لرزد
در سینه باز ...!
در کنارت ...
غم به فراموشی می سپارم
بی درنگ چتر می بندم
زیر باران محبتت می دوم
خش خش برگ را در می آورم
به ناله ی باد می خندم
چشم بر شب سرد می بندم
به کلاغ سیاه برف سپید می زنم
که ناگاه از زبانت می شنوم
"مراقب خودت باش"
آه، باز جدایی ...
باز سکوت ...
دلم خوش بود در بندت اسیرم
و در دام نگاهت گیره گیرم
ندا آمد که فردا امتحان است
از آن دم از تمام علم سیرم
این شده بود تمام لذتش ...
"بی چشم" داشت می نوشت!
و من بی دل نگاهش می کردم ...
اما همه به دست خطش ایراد می گرفتند!
به آن خطوط بریل!
امروز قصد کردم ...
تخته سیاهی بسازم ...
و بکوبم به جای آینه!
شاید چیز جدیدی در خودم دید ...
عمریست روزه ایم ...
از غم خوردن برای مولا ...
کاش حالا ...
لااقل به بهانه ی این ماه ...
بشکنیم این روزه را !
این روز ها همه از رای من می پرسند ...
از خط فکری ام ...
بی آنکه بدانند ...
خط فکریم بند به بند پوتین تو ...
و رای من قطره ای از خون توست!