گاهی چقدر شبیه جمله ایست رایج
همان که می گوییم تا از راه مان کنار روند!
"ببخشید آقا ..."
سلام ...
دیگر همه ی مان حفظیم!
" چه جمعه ها که یک به یک غروب شد ..."
حفظش که به جای خود
اصلا عادت کردیم به نیامدنش!
چرا؟ خدا داند ...!
الحق که ما بی تقصیریم!
پشت شیشه ی دلمان را
به گمانی دور زر اندود کردیم!
تا خود در آن ببینیم
که نه! خود در آن زر گون ببینیم
حال آنکه زر و زنگار هر دو
کارشان با شیشه یکیست
می بندند راه دیدن آن سو را...
صبحگاه 27 دی 1334 شمسی
صدای تیر باران بیداد می کند
و بیداد را نمایان
نواب می ماند و آنها می روند!
الحق او یک تنه "جمعیت فداییان اسلام" بود.
بهار آمد ...
آنهم بهار اول ...
اینکه نامش عربیست که عیب نیست...
حُسن هم هست...
کافیست با "گناه" پاییزش نکنیم...
"ربیع الاول با تاخیر مبارک"
کسی آن دور
از هر مجاور نزدیک تر
به هر ذره گچی کز دست می ریزد
به فکر و یاد من دلش را در می آویزد
و من نزدیک این بلوا
به دور از لحظه ای زحمت
به زحمت حال او را از میان سیم ها می پرسم