برخی سرخ و سیاه می شوند
تا یاری ز غیر دست و پا کنند!
برخی سرخ و زرد می روند
تا با یاری خودی بازگردند ...
زرد، سرخ، سیاه ...
بی تو همه اش در من جمع است!
برخی سرخ و سیاه می شوند
تا یاری ز غیر دست و پا کنند!
برخی سرخ و زرد می روند
تا با یاری خودی بازگردند ...
زرد، سرخ، سیاه ...
بی تو همه اش در من جمع است!
سختست ببینی
او که عزت خیبر نشینان
موم بود در دستش
حالا چون پسر بچه ای
گوشه ای نشیند و سر در گریبان
گونه اش را غرق اشک کند
” پس نگو چرا مادر ...”
آسمان ابری و سپید
آماده ی بارش بر سر نهال ها
و نهال ها منتظر روز احسان
تا شاید ریشه در زمین زنند
و سر بر آسمان سایند
و آن طرف تر به روز احسان
آدمها گرفتار درختانی تنومد
که خود به دست خود
در دلشان به گناه نشاء کرده اند
تا شاید زیر سایه هاشان خور و خوابی جور کنند
بی آنکه بدانند نور برای خودشان هم لازم است!
و درختان مقابل نور قد علم کردند...
وقتی می شنوم ...
" مَا اَکثَرَ العِبَرَ وَ اَقَلَّ الاِعتِبَارَ! "
زانو هایم سست می شود ...
کمی مقابل آینه ی دل می ایستم!
خودبینی را آتش می زنم!
تا با نورش بهتر ببینم ...
که مبادا من هم ...
خدا نکند!
چشمانم را می بندم ...
و نمی بینم ...
مگر " رد طناب "
تلنگر!: من چقدر از نهج تو را خوانده ام؟
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً
بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ...
دلم می خواهد برای تو ...
و در راه تو ...
زنده شوم ...
درخواست بزرگیست؟
چه حس عجیبی دور سرم می چرخد
هر چه از رحلت پیامبر می گذرد
و بار یتیمی سنگین تر می شود
هوای اطراف تنگ تر
خورشید کم سوتر
و بوی غریبی نزدیک تر می شود
بویی شبیه چوب سوخته ی درب
دربی که جبرییل پشتش به انتظار می ماند!
هر دم که بر می آید
گرم در سرمای زمستان
به شعله های سرخ و زرد ...
فخر گرمای نگاهت را می فروشم
و شعله ها در حسرت تصویرت
که منعکس در چشمانم می درخشند
می سوزند و می سوزند ...
پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!
اربعین اگر زینب آمد
برای آه و ناله نبود
برای گرفتن امضا
پای کارنامه اش بود
کارنامه ای مطلا
که گواه دیگری بود
برای زین اب بودنش