نوشته های شخصی یک نوک سیاه

اینجا نوک سیاهی! لب به لب کاغذ، سخن می گوید ...

اینجا نوک سیاهی! لب به لب کاغذ، سخن می گوید ...

پیام های کوتاه
  • ۳ دی ۹۱ , ۱۱:۳۹
    آه!
تبلیغات
طبقه بندی موضوعی
وصایا
وصیت شهدا
آخرین مطالب

۵۳ مطلب با موضوع «جوجه ی عاشق» ثبت شده است

۱۵:۴۹۲۹
بهمن

برخی سرخ و سیاه می شوند

تا یاری ز غیر دست و پا کنند!

برخی سرخ و زرد می روند

تا با یاری خودی بازگردند ...

زرد، سرخ، سیاه ...

بی تو همه اش در من جمع است!

نوک سیاه
۱۰:۳۵۲۵
فروردين

سختست ببینی

او که عزت خیبر نشینان

موم بود در دستش

حالا چون پسر بچه ای

گوشه ای نشیند و سر در گریبان

گونه اش را غرق اشک کند

” پس نگو چرا مادر ...”

نوک سیاه
۱۴:۰۲۲۴
فروردين
اگر در کودکی پیر شد
فقط از فدک نبود
از سعی در کوچه ها هم بود
آنجا که میان صفا و مروه هروله می کرد
”وای مادرم” ... ”وای پدرم”
نوک سیاه
۱۷:۵۵۲۷
اسفند
تمام خانه را شوق فرا گرفته بود ...
حالا جبریل آمده بود کنار علی ، کنار فاطمه ...
برایشان کوثر زمزمه می کرد ...
چشم که باز کرد ...
دمی خیره شد به دستان پدر!
و پس از آن صورت مادر!
گریه اش تاب همه را برده بود ...
تا حسین را دید ...

"میلاد حضرت زینب (س) بر شما مبارک"
نوک سیاه
۱۱:۲۶۱۶
اسفند

آسمان ابری و سپید

آماده ی بارش بر سر نهال ها

و نهال ها منتظر روز احسان

تا شاید ریشه در زمین زنند

و سر بر آسمان سایند

و آن طرف تر به روز احسان

آدمها گرفتار درختانی تنومد

که خود به دست خود

در دلشان به گناه نشاء کرده اند

تا شاید زیر سایه هاشان خور و خوابی جور کنند

بی آنکه بدانند نور برای خودشان هم لازم است!

و درختان مقابل نور قد علم کردند...


ای کاش : کاش روز درختکاری فکر نهالی دیگر باشیم ...

نوک سیاه
۰۰:۱۴۲۷
دی

وقتی می شنوم ...
" مَا اَکثَرَ العِبَرَ وَ اَقَلَّ الاِعتِبَارَ! "
زانو هایم سست می شود ...
کمی مقابل آینه ی دل می ایستم!
خودبینی را آتش می زنم!
تا با نورش بهتر ببینم ...
که مبادا من هم ...
خدا نکند!
چشمانم را می بندم ...
و نمی بینم ...
مگر " رد طناب "

تلنگر!: من چقدر از نهج تو را خوانده ام؟

نوک سیاه
۰۱:۳۸۲۶
دی

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً

بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ...


دلم می خواهد برای تو ...

و در راه تو ...

زنده شوم ...

درخواست بزرگیست؟

نوک سیاه
۱۱:۱۴۲۳
دی

چه حس عجیبی دور سرم می چرخد

هر چه از رحلت پیامبر می گذرد

و بار یتیمی سنگین تر می شود

هوای اطراف تنگ تر

خورشید کم سوتر

و بوی غریبی نزدیک تر می شود

بویی شبیه چوب سوخته ی درب

دربی که جبرییل پشتش به انتظار می ماند!

نوک سیاه
۲۳:۲۰۱۶
دی

هر دم که بر می آید

گرم در سرمای زمستان

به شعله های سرخ و زرد ...

فخر گرمای نگاهت را می فروشم

و شعله ها در حسرت تصویرت

که منعکس در چشمانم می درخشند

می سوزند و می سوزند ...


پ.ن : خیالت آسوده گرمای نگاهت را به هیچ گرمایی نمی فروشم!

نوک سیاه
۲۲:۵۵۱۶
دی

اربعین اگر زینب آمد
برای آه و ناله نبود
برای گرفتن امضا
پای کارنامه اش بود
کارنامه ای مطلا
که گواه دیگری بود
برای زین اب بودنش

نوک سیاه