۱۲:۵۴۲۱
شهریور
این شده بود تمام لذتش ...
"بی چشم" داشت می نوشت!
و من بی دل نگاهش می کردم ...
اما همه به دست خطش ایراد می گرفتند!
به آن خطوط بریل!
این شده بود تمام لذتش ...
"بی چشم" داشت می نوشت!
و من بی دل نگاهش می کردم ...
اما همه به دست خطش ایراد می گرفتند!
به آن خطوط بریل!
وقتی می شنوم ...
" مَا اَکثَرَ العِبَرَ وَ اَقَلَّ الاِعتِبَارَ! "
زانو هایم سست می شود ...
کمی مقابل آینه ی دل می ایستم!
خودبینی را آتش می زنم!
تا با نورش بهتر ببینم ...
که مبادا من هم ...
خدا نکند!
چشمانم را می بندم ...
و نمی بینم ...
مگر " رد طناب "
تلنگر!: من چقدر از نهج تو را خوانده ام؟