خدای من خسته شدم . . .
از بس سرک کشیدند از این پنجره ی باز . . .
بچه ها هم که با آن سنگ هاشان . . .
شیشه سالم نگذاشته اند . . .
حفاظ کشیدم برایش . . .
کلید را بردار . . .
و روی درب کاغذی بزن . . .
" این دل واگذار شد "
خدای من خسته شدم . . .
از بس سرک کشیدند از این پنجره ی باز . . .
بچه ها هم که با آن سنگ هاشان . . .
شیشه سالم نگذاشته اند . . .
حفاظ کشیدم برایش . . .
کلید را بردار . . .
و روی درب کاغذی بزن . . .
" این دل واگذار شد "
مثل اینکه قند در دلم آب می کنند . . .
یا شاید کناره پنجره ام هل می کوبند . . .
وقتی می بینم کسی . . .
تو را برای همیشه ترک می کند . . .
آن هم این روزها . . .
قصد مهمانی کرد . . .
دخترش سفره ای انداخت ، تک رنگ . . .
اما او عادت به بی رنگی داشت . . .
با نان و نمک روزه گشود . . .
تا دلش خوب شور بزند . . .
تا سحر چشم به آسمان . . .
در حیاط خانه ، دلش شور زد . . .
و باز دلش شور . . .
ای طبیب قلب ها . . .
حالا هر صبح شب . . .
و حتی برای دلگیرهایمان . . .
راه کج کنیم سمت این طبیب های خاکی . . .
تا به کی ؟
کاش روزی اعتماد کنیم که طبیب اوست . . .
و اطباء وسیله!
خالی از هیچ کشت . . .
آورده ام به پیشگاهت . . .
نه ، ارزش پیشکش ندارد!
آورده ام تا به قانون ارباب و رعیت . . .
دلم را کارفرما شوی و بذرم دهی . . .
تا کشت کنم آنچه رضای توست . . .
و برآرم آنچه قضای تو . . .
که جز رضای تو قضایی نمی خواهم!
باید بازگشت به خود . . .
جای خود یافت . . .
نیمی از میهمانی مانده . . .
کم و کاستش بکنار . . .
درون دستانمان چیست؟
روی دوشمان چه؟!
گرفتار سفره رحمتیم . . .
یا خواب بعدش . . .
در دستمان خرماست . . .
یا لقمه ای از بعدش ؟
کمی سفره اصلی را برانداز کن . . .
جز آه چیزی می ماند که با ناله سودا کنی؟!
چه کرده ایم که این همه خجالت . . .
سیرمان نمی کند!
اینچنین آسان بود و می نمود...
که تنها نامش را می بردیم...
و از پسش شکری روانه می ساختیم!
ج . ن :
یکی می گفت حرف دلتو بخودم بزن!
گفتم :حرف دل؟
من ؟
ما حرف از گلومون پایین نمیره...
که به دلمون برسه!!!
گفت :والا چی بگم :|
روز گذشته بود . . .
به چشمانم فوران خورشید می دیدم!
که کوها را سرخ . . .
و شهر را غرق رفتن . . .
فوران نبود . . .
که آتش بازی می کرد . . .
به افتخار آمدنش . . .
آری "ماه" آمده بود!
با تمام رخ . . .
با تمام رخ . . .
پروردگار کریم . . .
میزبان از آسمان و زمین . . .
چه امید بستی به بندگانی . . .
که در طول روز خسته از گرسنگی اند . . .
و بعد از گذشت روز . . .
زمین گیر سیری . . .
امیدی نیست . . . نه !
مگر به دستت به راه آییم . . .
چرا باید آن اکثریت را . . .
آن همه از موجودیت را . . .
و حتی گاهی بخشی از انسانیت را . . .
بخشکانیم تا شاید . . .
شبیه کس دیگری شویم!
گاهی می توان سنگ بود!
و حتی تنها . . .
اما تحرک داشت . . .
و نقشی آفرید!