تاب ایستادن در برابر بازگشت نداشت
پس" انالله و انا الیه راجعون"
و عبدا... به عمو بازگشت!
م91~8
رقیه که به بابا رسید
آنکه درد کشیده زینب بود
که حالا همچون حیدر
باید امانتش را . . .
هم او که فاطمه ای سه ساله بود . . .
در تاریکی شب . . .
غسل می داد و کفن می کرد!
و با دستان خود به آغوش خاک می سپرد. . .
روزی از محرم گذشت . . .
و روز دیگری از پس آن
چند دانه از اشکت را . . .
درون خاک گونه ات کاشتی
تا به فصل رو سیاهی . . .
سپیدی برداشت کنی!
محرمی که می گذرد را . . .
به قلمی خشک می نویسم . . .
که نه می کَنم . . .
تا بریده هایش شریانی شود . . .
برای عبور بهترین رنگ - خون -
می بینم برقت را
می شنوم رعدت را
می فهمم حست را
در دل من هم هوا این چنین است
هوا هوای حسین است . . .
من هم دلم کربلا می خواهد!
آسمان را می بینی
چه افسار گسیخته می تازد
می بینی چه هیاهویی دارد
دلش از چه پر است؟
من هم نمی دانم!
کاش از رفتار ما نباشد
آن هم با امام زمانمان
کاش . . .
آنچنان بارانی می آمد . . .
اینجا کنار روزمره ها!
که همشهری ها که هیچ . . .
حتی آفتاب هم خیس شد!
توضیح: اشاره به کیوسک روزنامه فروشی...
دانه های اشکت همچو من
کم و ناچیز است؟
پس بیا و اشکت را
خرج بانویی کن
که دو نفر بخرندش!
هم حسن جان و هم حسین جان
" الاسلام علی قلب زینب الصبور "