۱۰:۳۵۲۵
فروردين
سختست ببینی
او که عزت خیبر نشینان
موم بود در دستش
حالا چون پسر بچه ای
گوشه ای نشیند و سر در گریبان
گونه اش را غرق اشک کند
” پس نگو چرا مادر ...”
سختست ببینی
او که عزت خیبر نشینان
موم بود در دستش
حالا چون پسر بچه ای
گوشه ای نشیند و سر در گریبان
گونه اش را غرق اشک کند
” پس نگو چرا مادر ...”
شیطنت های بی غرض . . .
همان ها که حاصلش . . .
یا لنگه دمپایی بود!
یا چشم غرّه !
و بعد موقع برگشت شنیدن جمله ای معروف . . .
" بگذار به خانه برسیم! "
حالا شاید بزرگ شده ایم، نمی دانم!
اما دلتنگ که می شوم . . .
در حسرت یک چشم غرّه . . .
شیطنتی می کنم!
اما حسابی شرمنده ام می کند . . .
نگاه مادر به گل های سرخ فرش!