۱۲:۵۴۲۱
شهریور
این شده بود تمام لذتش ...
"بی چشم" داشت می نوشت!
و من بی دل نگاهش می کردم ...
اما همه به دست خطش ایراد می گرفتند!
به آن خطوط بریل!
این شده بود تمام لذتش ...
"بی چشم" داشت می نوشت!
و من بی دل نگاهش می کردم ...
اما همه به دست خطش ایراد می گرفتند!
به آن خطوط بریل!
امروز قصد کردم ...
تخته سیاهی بسازم ...
و بکوبم به جای آینه!
شاید چیز جدیدی در خودم دید ...
عمریست روزه ایم ...
از غم خوردن برای مولا ...
کاش حالا ...
لااقل به بهانه ی این ماه ...
بشکنیم این روزه را !
این روز ها همه از رای من می پرسند ...
از خط فکری ام ...
بی آنکه بدانند ...
خط فکریم بند به بند پوتین تو ...
و رای من قطره ای از خون توست!
سختست ببینی
او که عزت خیبر نشینان
موم بود در دستش
حالا چون پسر بچه ای
گوشه ای نشیند و سر در گریبان
گونه اش را غرق اشک کند
” پس نگو چرا مادر ...”