هربار از مقابل آینه ای می گذرم . . .
خوب براندازش می کنم . . .
نگاه در نگاهش می دوزم . . .
نزدیک می شوم . . .
حتی بیشتر !
گرمای نفسش گونه ام را سرخ می کند . . .
لمسش که می کنم . . .
شانه هایم سنگین می شود . . .
خسته می گذرم . . .
گذشته ام ، اما دلم آرام نیست . . .
تطهیر می خواهد . . .
غسلی به نیت قربت!
غسل مسّ میت!
حالا که کمی از غربتم را سر داده ام . . .
و قربت را گرفته ام!
آرام می شوم . . .
آرام!
نه فقط گوشی که بشنود . ..
کسی که بفهمد درد را !
هوای بهزیستی به سرم زده . . .
نزول رحمت . . .
میلاد چشمه ای . . .
به نام ( کوثر ).
همان که ساقیش (علی(ع)) را . . .
با جرعه ای . . .
رویین تن کرد!
و سرشار از عطر یاس . . .
روز مادر است . . .
جلو تر بیا . . .
با تو هستم ، خود تو!
تو که خودت را پشت بوته های گندم مخفی می کنی . . .
تو که رنگ شکوفه ها شدی . . .
لا به لای شاخه های دلم!
حرف بدی نیست که می زنیم !
حرف آغوش است و گرمای آن . . .
می ترسی؟
نترس!
که این آغوش اگر گرم است، آتشی در اوست . . .
آتشی که سرچشمه اش در نگاه توست . . .
جلوتر بیا نترس!
با تو هستم ، آری!
سربلند آمد پیش پدرش . . .
این بار به جای انگشت . . .
چندین بار . . .
گوشه ی شناسنامه را روی سنگ زد!
آرام نشست . . .
به جای خواندن حمد . . .
جمله ای به روحش نثار کرد . . .
"خیالت راحت ما هنوز هستیم!"
دیدم پرچم ایران چقدر به خودش می بالید!
پدرش . . .
شیمیایی بود!
پنج سالی بود که او تنها بود.
که برای رد کردن . . .
از رنگ عشق استفاده می کنند . . .
کسی تلنگری زد . . .
که کوس جنگ بود . . .
تیر خلاص ، منور اول!
آن پوکه های خالی زنگ زده را دیده ای . . .
روزی شلیک شده اند به سمت دلی!
و حالا آویزند به بند دلی!
تو چه می دانی که از خودیست یا دشمن . . .
هرچه هستند بوی دوست می دهند . . .
گرد ره منتقمان مادر را یدک می کشند . . .
این پوکه های خالی!